تبليغاتX
به رنگ عشق
از محبت خارها گل می شود

دلواپسی هایم در خاک نهفته اند

همسفر با خورشید 

میروم

  تا عمق هستی

آنجا که  عطر بنفشه های سپید

بوسه میزند به نسیم

تن خسته ام  رها 

در بیکران آبیش

 پروای هیچم نیست

تا ابدیت راهی نمانده است

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:9  توسط بانو ایرانی | 

روز رفتن 

می رسد زمزمه روح نوازی از دور

که مرا میخواند

من به تسبیح صبوحی شما تسلیمم

جامی از باده زرین شفق در دستم

هوسی می بردم تا رفتن

نفسی می بردم تا خفتن

با مناجات گل یاس در خلوت شب

آشنا با من و این حس غریب

آن نمازی که مرا میبرد از تن بیرون

و خدایی که مرا میدمد از جان بر تن

در صدای نفس پاک گل سرخ بر سینه سوزان بهشت

مژده آمدن نور بر سجاده صبح

مژده بارش باران بر ساحت  روح 

بوی خوب گل گندم ، در دامن ان دشت سپید

اوج تا اوج روم بی فریاد

موج تا موج شوم بی پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط بانو ایرانی | 

برای تو

اي گل  ز فريب روزگار٬ چوني تو ؟

در گلشن اين شهر و ديار٬  چوني تو ؟

وقتي كه محبت به سكوت است امروز

با  كينه و نفرت زمان ٬ چوني تو ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:51  توسط بانو ایرانی | 

آنچنانكه بايد شناخته نشد

عشق را ميگويم

واژه اي كه روزگاري بس دور

معني ميشد

و اكنون

دراين سردي وانفسای همه گیر

در بستر تاريك زمان

و انسانیت رو به زوال

دگر باره

شب چراغي بايد افروخت

با شعله عشق

كه در ان نور خدايي باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:0  توسط بانو ایرانی | 
دنگ !

دنگ !

اين صداي گذر ثانيه هاست

ثانيه !

نه ،

اين شتاب عمر است

 گذر از بودن تو

مرگ گل را كه توان باور كرد

مستي ثانيه ها را درياب

هستي توست كه در پنجه تاريك زمان ميگذرد

و تو در خواب زمستاني خود

يا در اندوه سياه ديروز

يا نگاهت نگران فردا

.........

لحظه ها در گذرند

زندگی را درياب

كه زمان ميگذرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:7  توسط بانو ایرانی | 

باد مي كوبد

غرش رعد هراس انگيز است

اسمان عقده گشودست اينك

زير باد و باران

پيچكي زرد و نحيف

پيچ و تابي دارد

و در اين ظلمت شب

نيست فرياد رسی!

آن سپیدار بلند

شاهد اينهمه بيداد عظيـــم

بست بر دوش نحيف پيچك

دستهايي كه ز شوق فردا

بوسه ميزد بر باد

و در آن شوق رسیدن به خدا

زآنکه او میدانست

تا رسیدن باید

پیچ در پیچ زمان را کاوید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:32  توسط بانو ایرانی | 

اســــارت آزادی

فرشته آمد

زنجیر و تبر در دست!

که انقلاب خون میخواهد

اولین قربانی

اولین پیام

آزادی !

کنون آزادی را باید خرید

به قیمت گزاف

به شرط چاقو

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:34  توسط بانو ایرانی | 

دلتنــــگتم مـــــادر

آفتاب زده است

ساعتها پيش

چشمانم را باز ميكنم

باز هم روزي ديگر

گوشهايم منتظر شنيدن يك صداست

روز موعود

روزي كه بيصبرانه منتظرش بودم

مادرم

در آن هواي سرد

با دستان کرخت

از سرما

رخت ميشويد

دلم ميسوزد

گوش به زنگ صداي در

صداي حرف مي ايد

از حياط

لحظه موعود

آرزوی كاستن

از رنجهاي مادرم

جعبه اي بزرگ داخل حياط است

خواهرم با خوشحالي فرياد زد

بازش كنيم

فريادي خاموش از دلم زبانه ميكشد

مادر

دوستت دارم

احساسم را

نتوان گفتن

و بر چهره زيباي مادرم

آه چه بگويم

لبخندی که به عشق میمانست

و رنگ بهشت داشت

مادر ........ روزت مبارك

................

دلتنگتم مادر

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:5  توسط بانو ایرانی | 

جـــدایـــی

 

نگاهي به گذشته

با تلخ و شيرينش

ميروم

با پاي پياده

و دستهايي خالي

آغاز فصلي ديگر

سرشار از امیدی تازه

و تو !

چه بيهوده پنداشتي

بذر دروغ بيفشاني

راستي درو خواهي كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:38  توسط بانو ایرانی | 

ميتوان ايا ..........؟

ميتوان ايا درون لحظه ها گم شد ؟

ميتوان تنها به شب اويخت ؟

ميتوان خود را ميان سايه پر پر كرد ؟

ميتوان در هرزه گيها سوخت ؟

ميتوان در اوج تنهايي به برگ پيچكي پيچيد ؟

اه ...........

اري ميتوان

ميتوان بر بال پروانه سفرها داشت

ميتوان پروانه ها را كشت

ميتوان با رود جاري شد

ميتوان جاري شدن در عشق را اموخت

ميتوان خورشيد را در ابر پنهان كرد

ميتوان گم گشته پيدا كرد

ميتوان با خود خدايي داشت

ميتوان خود را خدايي كرد

ميتوان اميد را بر زندگي باريد

ميتوان باران رحمت شد

ميتوان زيباترين ها را ستايش كرد

ميتوان با عشق زيبا شد

میتوان با عشق معنی کرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 10:59  توسط بانو ایرانی | 

در اين ديار غريب

ميان اينهمه اشناي نا اشنا

در ولوله روزمره گي

به كجا ميروي اينچنين شتابان

ايا به زمزمه هاي خاموش دل

به پيام غنچه هاي نشكفته شقايق

به روح سرگردان و روان پريشان

به كودك تنهاي درون

به خودت

به باورهاي بارور نشده

به انچه که خود واقعیت میخواهد  

هرگز انديشيده اي!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 10:6  توسط بانو ایرانی | 
 تو را يافته ام

در فراسوي شفق

در همانجا كه همه چلچله ها عشق را مي فهمند

من تو را يافته ام

من در آن قله كوه ابديت

كه همه حادثه ها

در پس ابر زمان گم شده اند

در پي يافتن دل بودم

گمشدن،يافتن و پيمودن

اين حديث سفر من به ديار عشق است

در ميان همه كوچه هاي شهر

منِِ خسته در به در

قصة درد خودم را به همه ميگفتم

مردمان اين ديار درد مرا ميفهمند

اين حديث دلِ من را همه شان

با زبان دل خود مي خوانند

من در آنجا ديدم كه پروانة ياد

بي سوختني درد اور

در پس شعلة شمع احساس زندگي مي يابد

من تو را در اين ديار عشق

با همه لذت و شور

در پس ثا نيه هاي خواهش

در فراسوي مكان

در ديار ابديت يافتم

و كنون با چنين حس عميق

با همه شوق فراگير وصال

من تو را تا به ابد ميخواهم

من تو را

تا فراسوي شفق

در همانجا كه همه چلچله ها عشق را مي فهمند

تا به ابد ميخواهم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 17:5  توسط بانو ایرانی | 
من زاده پاييزم

پاييز غم انگيزم

صد غصه به دل دارم

اما طرب انگيزم

هر برگ درختی را

عشقيست که می بارم

هر قطره بارانم

اشکيست که می ريزم

هر عاشق دلخسته

در کوی منش منزل

از داغ جفاکاری

درمانده و لبريزم

هررنگ که می بينی

درديست به دل مانده

زيبايی بستانم

با نقش دل انگيزم

از رنگ و ريا دورم

از مهر پر از شورم

افسوس در اين گلشن

طوفنده به پا خيزم

از مرگ هراسم نيست

صد شوق به دل دارم

با کلک خيال انگيز

صد خاطره انگيزم

هر ساله شوم زنده

من زنده به پاييزم

 نظرتون رو درمورد اشعارم و انتقادات شما را با روی باز پذيرا هستم

از لطف همتون سپساگزارم عزيزانم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 18:57  توسط بانو ایرانی | 

 

برخرابه های دلم کلبه ای خواهم ساخت

مدخلش از گل ياس

پنجرش هاله نور

خشت خشتش همه از جنس محبت

پايه اش عشق و سرور

کلبه را فرش کنم

تا که از ره برسد مهمانی

نيمه گم شده ام

تا که بر هم مرهم

ليک اما اينهمه بيهودست

وهم وپندار من است

طلب عشق در اين دوره مکن

هيچ کس مثل تو نيست

با تو همراه شود

برود تا به ثريا

زدل پاک تو اگاه شود

برو ای دل برو بس کن ديگر

خوش خيالی تا کی

در ويرانه خود را بگشا

تا که شايد روزی

عابدی ساکن اين کلبه ويرانه شود

با سپاس از عنايت دوستان عزيزم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 18:50  توسط بانو ایرانی | 

زندگی بودن نیست

زندگی بودن و آسودن نیست

زندگی چون درياست

گاه ارام و گهی طوفانيست

زندگی بودن نيست

عشق ورزيدن و اميختن است

نه جدايی نه گريز

زندگی در طلب جام حقيقت بودن

مست از باده معنی شدن است

زندگی بودن نيست

زندگی بودن و اسودن نيست

زندگی يک هنر است

من کيم مطرح نيست

انچه کردم هنر است

بر در دوست نشستن تا کی

دل به پای قدم دوست نهادن هنراست

کينه ها راه به جايی نبرند

دل پرمهر به دلدارسپردن هنراست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 18:32  توسط بانو ایرانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق

ضمن عرض حیر مقدم از دوستان عزیز بازدید کننده خواهشمند جهت آگاهی از به روز شدن وبلاگ به رنگ عشق یاهو ایدی من banoo.razavi را در ادلیست یاهو مسنجر خود اد نمایند
با سپاس فراوان
بانو ایرانی

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
به رنگ عشق
داستانهاي كوتاه و پند آموز
دل نوشته ها
تاريخي و علمي
اعياد گوناگون
سروده ها
سخن دوست
مناسبتها
گوهرسخن
اندرزها
نیایش
طنز
پیوندها
نسیم صبا
من و او
اهميت نصرا...خان بودن
ميم خانه
از سرگرمي تا نرم افزار
شهر فرنگ
گالری عکس (آفرینش) بانو
به یاد او
نویسنده پیر
گالری عکس
مکتوبات
آب و آتش
به یاد داریوش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM