تبليغاتX
به رنگ عشق
در اندرون من خسته دل ندانم چیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

تو در یادم

تو در روحم

حضورت گرم میسازد

تمام تار و پودم را

و هنگام دعا هایم

تویی و تندرستی وجود نازنینت بر لبم جاری

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 23:53  توسط بانو ایرانی | 

بر نقطه صفر جهان ايستاده ام

آغاز بشريت

پشت سرم هيچ است

ابدیت در نگاهم

غرق بي نهايتم

فضا آكنده از غبار و گاز

نقش در نقش می زند

زیبایی محض

کائنات را در می نوردم

مالامال از عشق

خالي از هيچ

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 13:59  توسط بانو ایرانی | 


 یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد
.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

نتیجه اخلاقی داستان

عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست

آرامش مال كسي است كه صادق است

لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند

آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 1:32  توسط بانو ایرانی | 

دلواپسی هایم در خاک نهفته اند

همسفر با خورشید 

میروم

  تا عمق هستی

آنجا که  عطر بنفشه های سپید

بوسه میزند به نسیم

تن خسته ام  رها 

در بیکران آبیش

 پروای هیچم نیست

تا ابدیت راهی نمانده است

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:9  توسط بانو ایرانی | 

در این شهر سکوت


در این هوای سنگین و خفه از دود و گاز


مرگ به آرامی سرک میکشد


آنچنان آهسته راه می پیماید که انگار نیست


و ناگهان میرسد ....


ریه های تشنه هوای پاک


سوخته اند


و آنگاه که هوایی تازه می یابند

 
توان آن نیست که دمی را فرو برند


و هیچکس را دغدغه ای  نیست

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:23  توسط بانو ایرانی | 

روز رفتن 

می رسد زمزمه روح نوازی از دور

که مرا میخواند

من به تسبیح صبوحی شما تسلیمم

جامی از باده زرین شفق در دستم

هوسی می بردم تا رفتن

نفسی می بردم تا خفتن

با مناجات گل یاس در خلوت شب

آشنا با من و این حس غریب

آن نمازی که مرا میبرد از تن بیرون

و خدایی که مرا میدمد از جان بر تن

در صدای نفس پاک گل سرخ بر سینه سوزان بهشت

مژده آمدن نور بر سجاده صبح

مژده بارش باران بر ساحت  روح 

بوی خوب گل گندم ، در دامن ان دشت سپید

اوج تا اوج روم بی فریاد

موج تا موج شوم بی پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط بانو ایرانی | 

برای تو

اي گل  ز فريب روزگار٬ چوني تو ؟

در گلشن اين شهر و ديار٬  چوني تو ؟

وقتي كه محبت به سكوت است امروز

با  كينه و نفرت زمان ٬ چوني تو ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:51  توسط بانو ایرانی | 

آنچنانكه بايد شناخته نشد

عشق را ميگويم

واژه اي كه روزگاري بس دور

معني ميشد

و اكنون

دراين سردي وانفسای همه گیر

در بستر تاريك زمان

و انسانیت رو به زوال

دگر باره

شب چراغي بايد افروخت

با شعله عشق

كه در ان نور خدايي باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:0  توسط بانو ایرانی | 

تقدیم به همه دختران جوان

تا وقتي قلب عريان کسي را نديدي بدن عريان خودت را نشان نده هيچ وقت چشمانت را

 براي

 کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگاه دار اگر هم

روزي خواستي

 کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد و به او بگو که

تو را بيشتر از خودم

 و کمتر از خدا دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:45  توسط بانو ایرانی | 
دنگ !

دنگ !

اين صداي گذر ثانيه هاست

ثانيه !

نه ،

اين شتاب عمر است

 گذر از بودن تو

مرگ گل را كه توان باور كرد

مستي ثانيه ها را درياب

هستي توست كه در پنجه تاريك زمان ميگذرد

و تو در خواب زمستاني خود

يا در اندوه سياه ديروز

يا نگاهت نگران فردا

.........

لحظه ها در گذرند

زندگی را درياب

كه زمان ميگذرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:7  توسط بانو ایرانی | 

يادش به خير

وقتي بچه بوديم ، نوروز برامون چه حال و هوايي داشت .

از چند هفته به عيد مونده لباساي نويي كه برامون خريده بودن ، از صندوق

بيرون مي آورديم و نگاشون ميكرديم .

و خدا خدا ميكرديم كه زود زود نوروز بشه و ما بتونيم اونا رو به تن كنيم .

با خريدن يه جفت كفش پلاستيكي قرمز و يه پيرهن چين دار گل گلي .

چقدر ذوق ميكرديم .

غذاي شب عيد و كه ديگه نگو .

چقدر به دهنمون مزه ميداد .

قصه هاي مادر بزرگ در باره عمو نوروز و پيره زني كه چشم به راه عمو نوروز بوده

تا از راه برسه ، و درست موقع تحويل سال خوابش مي بره و نميتونه

عمو نوروز و ببينه . چقدر برامون جذاب و قشنگ بودن

حالا نه لباسهاي رنگ و وارنگ و گرون قيمت ، نه غذاهاي رنگين و متنوع و نه ديدن

عمو نوروز برامون لذتي به همراه نداره .

حتي براي بچه هامون . مثل اون وقتهاي ما .

راستي فكر كردين چرا ؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:22  توسط بانو ایرانی | 

باز آمد

نوبت فصل ترانه

غنچه گل

بوي عطر جاودانه

خاك تازه

رويش صدها جوانه

بار ديگر

روز نو گشته بهانه

كهنه رفته

نو شده مهمان خانه

بايد اكنون

كعبه دل را طوافي صادقانه

سجده عشقي نمايي

عارفانه ، عاشقانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:56  توسط بانو ایرانی | 

باد مي كوبد

غرش رعد هراس انگيز است

اسمان عقده گشودست اينك

زير باد و باران

پيچكي زرد و نحيف

پيچ و تابي دارد

و در اين ظلمت شب

نيست فرياد رسی!

آن سپیدار بلند

شاهد اينهمه بيداد عظيـــم

بست بر دوش نحيف پيچك

دستهايي كه ز شوق فردا

بوسه ميزد بر باد

و در آن شوق رسیدن به خدا

زآنکه او میدانست

تا رسیدن باید

پیچ در پیچ زمان را کاوید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:32  توسط بانو ایرانی | 

اســــارت آزادی

فرشته آمد

زنجیر و تبر در دست!

که انقلاب خون میخواهد

اولین قربانی

اولین پیام

آزادی !

کنون آزادی را باید خرید

به قیمت گزاف

به شرط چاقو

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:34  توسط بانو ایرانی | 

دلتنــــگتم مـــــادر

آفتاب زده است

ساعتها پيش

چشمانم را باز ميكنم

باز هم روزي ديگر

گوشهايم منتظر شنيدن يك صداست

روز موعود

روزي كه بيصبرانه منتظرش بودم

مادرم

در آن هواي سرد

با دستان کرخت

از سرما

رخت ميشويد

دلم ميسوزد

گوش به زنگ صداي در

صداي حرف مي ايد

از حياط

لحظه موعود

آرزوی كاستن

از رنجهاي مادرم

جعبه اي بزرگ داخل حياط است

خواهرم با خوشحالي فرياد زد

بازش كنيم

فريادي خاموش از دلم زبانه ميكشد

مادر

دوستت دارم

احساسم را

نتوان گفتن

و بر چهره زيباي مادرم

آه چه بگويم

لبخندی که به عشق میمانست

و رنگ بهشت داشت

مادر ........ روزت مبارك

................

دلتنگتم مادر

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:5  توسط بانو ایرانی | 

جـــدایـــی

 

نگاهي به گذشته

با تلخ و شيرينش

ميروم

با پاي پياده

و دستهايي خالي

آغاز فصلي ديگر

سرشار از امیدی تازه

و تو !

چه بيهوده پنداشتي

بذر دروغ بيفشاني

راستي درو خواهي كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:38  توسط بانو ایرانی | 

اشـــک

جه داستان غريبي دارد اشك

از چشمه دل ميجوشد

از چشم جاري مشود

بر گونه مي غلطد

بردامان فروميچكد

اشك از چيست ؟

گريه كودكي براي

1 بسته پفك نمكي.

از دل غمديده يك عاشق

يا از پشيماني

يا از سر شوق

كه جوشش احساس را

اينچنين تجلي ميبخشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 20:3  توسط بانو ایرانی | 
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:11  توسط بانو ایرانی | 

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
مكزیكى: مدت خیلى كمى !

آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !

آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مكزیكى: خب! بعدش چى؟

آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
آمریكایى: پانزده تا بیست سال !

مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟
آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:52  توسط بانو ایرانی | 
بسم الله الرحمن الرحیم
و این آغاز انسان بود...
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:50  توسط بانو ایرانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق

ضمن عرض حیر مقدم از دوستان عزیز بازدید کننده خواهشمند جهت آگاهی از به روز شدن وبلاگ به رنگ عشق یاهو ایدی من banoo.razavi را در ادلیست یاهو مسنجر خود اد نمایند
با سپاس فراوان
بانو ایرانی

نوشته های پیشین
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آرشيو
آرشیو موضوعی
به رنگ عشق
داستانهاي كوتاه و پند آموز
دل نوشته ها
تاريخي و علمي
اعياد گوناگون
سروده ها
سخن دوست
مناسبتها
گوهرسخن
اندرزها
نیایش
طنز
پیوندها
نسیم صبا
من و او
اهميت نصرا...خان بودن
ميم خانه
از سرگرمي تا نرم افزار
شهر فرنگ
گالری عکس (آفرینش) بانو
به یاد او
نویسنده پیر
گالری عکس
مکتوبات
آب و آتش
به یاد داریوش
فرازمند
غزليات 5 شاعر بزرگ
هوشنگ ابتهاج (سايه)
اشعار فريدون مشيري
يغما گلرويي
مهدي اخوان ثالث
فروغ فرخزاد
شعر نو
شاعران معاصر سهراب-نيما و.....
خدا شناسي در اشعار سهراب و ....
درباره سهراب
زندگينامه شعرا
بهانه هاي زندگي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM