|
|
|
|
|
روز رفتن می رسد زمزمه روح نوازی از دور که مرا میخواند من به تسبیح صبوحی شما تسلیمم جامی از باده زرین شفق در دستم هوسی می بردم تا رفتن نفسی می بردم تا خفتن با مناجات گل یاس در خلوت شب آشنا با من و این حس غریب بودن آن نمازی که مرا میبرد از تن بیرون و خدایی که مرا میدمد از جان بر تن در صدای نفس پاک گل سرخ بر سینه سوزان بهشت مژده آمدن نور بر سجاده صبح مژده بارش باران بر ساحت روح بوی خوب گل گندم ، در دامن ان دشت سپید اوج تا اوج روم بی فریاد موج تا موج شوم بی پایان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 22:37 توسط بانو ایرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
برای تو اي گل ز فريب روزگار٬ چوني تو ؟ در گلشن اين شهر و ديار٬ چوني تو ؟ وقتي كه محبت به سكوت است امروز با كينه و نفرت زمان ٬ چوني تو ؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:51 توسط بانو ایرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچنانكه بايد شناخته نشد عشق را ميگويم واژه اي كه روزگاري بس دور معني ميشد و اكنون دراين سردي وانفسای همه گیر در بستر تاريك زمان و انسانیت رو به زوال دگر باره شب چراغي بايد افروخت با شعله عشق كه در ان نور خدايي باشد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:0 توسط بانو ایرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به همه دختران جوان تا وقتي قلب عريان کسي را نديدي بدن عريان خودت را نشان نده هيچ وقت چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگاه دار اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد و به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:45 توسط بانو ایرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دنگ !
دنگ ! اين صداي گذر ثانيه هاست ثانيه ! نه ، اين شتاب عمر است گذر از بودن تو مرگ گل را كه توان باور كرد مستي ثانيه ها را درياب هستي توست كه در پنجه تاريك زمان ميگذرد و تو در خواب زمستاني خود يا در اندوه سياه ديروز يا نگاهت نگران فردا ......... لحظه ها در گذرند زندگی را درياب كه زمان ميگذرد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:7 توسط بانو ایرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
يادش به خير وقتي بچه بوديم ، نوروز برامون چه حال و هوايي داشت . از چند هفته به عيد مونده لباساي نويي كه برامون خريده بودن ، از صندوق بيرون مي آورديم و نگاشون ميكرديم . و خدا خدا ميكرديم كه زود زود نوروز بشه و ما بتونيم اونا رو به تن كنيم . با خريدن يه جفت كفش پلاستيكي قرمز و يه پيرهن چين دار گل گلي . چقدر ذوق ميكرديم . غذاي شب عيد و كه ديگه نگو . چقدر به دهنمون مزه ميداد . قصه هاي مادر بزرگ در باره عمو نوروز و پيره زني كه چشم به راه عمو نوروز بوده تا از راه برسه ، و درست موقع تحويل سال خوابش مي بره و نميتونه عمو نوروز و ببينه . چقدر برامون جذاب و قشنگ بودن حالا نه لباسهاي رنگ و وارنگ و گرون قيمت ، نه غذاهاي رنگين و متنوع و نه ديدن عمو نوروز برامون لذتي به همراه نداره . حتي براي بچه هامون . مثل اون وقتهاي ما .
راستي فكر كردين چرا ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:22 توسط بانو ایرانی
|
|
||